تبليغاتX
عروسک

JavaScript Codes


میام اندکی صبر سحر نزدیکه



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/07ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط .:. ویکی .:.


فرشته زندگی



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط .:. ویکی .:.


فرصت

صدای مادر پیرش از پشت خط آمد که گفت ؛ پسرم چرا به دیدنم نمی آیی. پسر با عصبانیت گفت ؛ کارهایم در مغازه زیاد است . من که نمی توانم کرکره ی مغازه را پائین بکشم و به دیدار تو بیایم . اما وقتی مادرش مُرد پسر سه روز کرکره ی مغازه را بالا نکشید ....

 

هدیه

سبد پر از گلهای شاداب را به طرفش برد و گفت ؛ تا پژمرده شدن آخرین گل این سبد دوست دارم ! پدرش لبخندی زد و گفت ؛ تو ازهمان کودکی شیرین زبان زبان و بازیگوش بودی و از داخل سبد یک شاخه گل مصنوعی را بیرون کشید ....

فززند

وقتی فهمید سومین فرزندش هم دخترا ست . رو به آسمان کرد و کفر کرد . چند کوچه آنطرف زن و مردی عازم سفر به مشهد مقدس می شدند تا شاید خداوند به آنها برای اولین بار فرزندی ببخشد....

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط .:. ویکی .:.


                                               عروسک  

او را در آغوش گرفت و محکم به سینه اش فشرد و آرام پیشانیش را بوسید به چشمهای آبی او نگاه کرد و دستی به موهایش کشید .پلک زدن زدن پشت سر هم او را دوست داشت و شاید او هم به خاطر او مدام این کار را تکرار می کرد. دستهای ....


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط .:. ویکی .:.


                  

                                    

چون میدانست رنگ آبی را دوست دارد

دست گلی را که برایش خریده بود

را در روبان آبی پیچید ُیک دست کت و

 شلوار مشکی رنگ تازه اتو کشیده شده

 از جا لباسی برداشت و پوشید

نگاهی به ساعت انداخت

اگر عجله نمی کرد حتما دیر می رسید

دست گل را برداشت

و خود را سریع به خیابان رساندو با ایستادن اولین تاکسی گفت:

در بست مزار شهدا...........

                                              




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط .:. ویکی .:.


                  

                                    

چون میدانست رنگ آبی را دوست دارد

دست گلی را که برایش خریده بود

را در روبان آبی پیچید ُیک دست کت و شلوار مشکی رنگ تازه اتو کشیده شده

 از جا لباسی برداشت و پوشید

نگاهی به ساعت انداخت

اگر عجله نمی کرد حتما دیر می رسید

دست گل را برداشت

و خود را سریع به خیابان رساندو با ایستادن اولین تاکسی گفت:

در بست مزار شهدا...........

                                              




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط .:. ویکی .:.


کاش بودی و تقدیمت میکردم




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1386/09/09ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط .:. ویکی .:.


سلام دوستان

چه خبر

 خوش میگذره ؟

اسمم ویکیه ۱۹سالمه

وبلاگ جدیدم مبارکم باشه

از این به بعد داستانهای منو اینجا میتونید بخونین

راستی یادم اومد خوش اومدین

حتما  نظر بدین




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط .:. ویکی .:.